-هنوز...تا آخر عمر...
-و تو خودت بهتر از من می دونی آخر این راه رو...
-می دونم و وقتی گفتم کنارت می مونم..نمی خوام شک کنی به حرفم. سر قولم هستم مرتضی. تا پای جون.
-حسین؟
-پسرت اگه یه تار موش به پدرش رفته باشه خودش راهشو پیدا میکنه. من فقط مث چشمام از امانتیت نگه داری میکنم.
اون شب نگفتم بهت که چقدر ناراحتم کردی با اون سوال و جواب کردنات. وقتی می دونستی نقطه ی پیوند و ربطمون...باورمونه.
وگرنه همون روز اول که گفتی:((امیدمون خدا..مرام و مسلکمون،علی و فاطمه)) با جون و دل باهات عهد نمی بستم.
از خواب که پریدم نفهمیدم چجور خودمو رسوندم تا پای پله ها...حتی نفهمیدم چجور چادرمو سر کردم. از لای در رنگ مشکی ِ یه شورلت رو می دیدم و پاهای تو رو..که مقاومت می کردن انگار..اون لحظه ها، ازون ثانیه های کشدار ِ زجر آور بودن. ازون وقتایی که نمی فهمی کابوس میبینی یا زندگیته که داره کابوس میشه...صداهای مبهم تو گوشم می پیچید...گیج بودم و پاهام سست شده بودن..
سر و صدا بالا گرفته بود اما هیچ چیزی نمی شنیدم انگار...یا میشنیدم و نمی فهمیدم...از میون اونهمه کلمه و حرف و داد و صداهای بغض آلودی که هوای اون شب رو پر کرده بود...تو رو شنیدم فقط. که صدام زدی:
زهرا!
همین یه کلمه کافی بود که به خودم بیام و جون بگیرم. که جست بزنم سمت در و پی صدای آشنات بگردم...
چشمام به زمین خیره مونده بود. انگار تاب دیدنت رو نداشت..پاهات تقلا می کردن روی زمین اما عقب عقب می رفتن. نگاهم کند و آروم رسید به دستات. دستایی که اسیر دستبند فولادی شده بودن...بالاخره وقتش رسیده بود..داشتن می بردنت...تو رو..فقط به جرم اینکه چشم نبسته بودی روی ظلم و حق رو فریاد می زدی...اونی که دستهاش رو از ترس غیرت و مردونگیش بسته بودن...تو نبودی...همه ی دنیا و اعتقاد و آرمان ِ من بود...که می بردنش...
همین بود که پا جای قدم هات گذاشتم و هرچی عقب تر کشوندنت من جلوتر اومدم...
فریادم تو گلوم پیچید: که نمی ذارم ببرنت مرتضی!
که دست دراز کردم و چنگ زدم به پیرهنت...پیرهنی که خودم برات پسندش کرده بودم...خودم تبرکش کرده بودم توی نجف...
چشمام طاقت دیدن صورتت رو نداشت...چشم دوخته بودم به پیرهنت و باز اون ثانیه های کشدار....
پاهامو تکیه گاه تنم کردم و کشیدمت...
گرمیشو حس می کردم.سرخ بود...نفسم بالا نمیومد..یه دردی می پیچید توی پهلوم...یه صدایی می پیچید توی گوشم از تو...یه صدایی از دور انگار..((علی و فاطمه...))
سنگینی دست مامورای ساواک گلایه نداشت...درد پهلو و نفسی که سخت بالا میومد هم...گرما و سرخی خون هم...درد فقط تو بودی...تویی که دور می شدی...دور...و چشمایی که دیگه توان دیدن همین لحظه های فاصله رو هم نداشتن انگار...
پسرت مرد شده مرتضی. فردا اعزام میشه. کوله ش رو خودم واسش بستم. مث کیف تو...یه قرآن جیبی. یه جانماز که بوی عطر سجده های طولانی تو رو می ده هنوز و نامه ات...که سپرده بودی توی تولد 20سالگی حسین ت به پسرت بدمش...چه باشی وچه...
میبینی؟ اینجا همون جاییه که آخرین بار تو رو دیدم و شرم داشتم از دیدن چشمات...که هنوز حسرتم...حسرت اون لحظه ها که ندیدمت...
حالا دارم حسین ت رو راهی میکنم...تنها یادگاریتو...دوباره این ثانیه های کشدار سر به سرم میذارن و اینبار ولی اسیرشون نمیشم...هوا ابریه...ابرای تیره ی بهار...
پیشونیشو که میبوسم. دست میذارم رو شونه هاش و خیره میشم تو چشماش...انگار چشمای خودتن مرتضی...انگار این لحظه ها...همون لحظه های حسرت منن که زنده شدن...بهش میگم:
بابا مرتضی ت و من بهت افتخار میکنیم...
مثل خودت تو اینجور وقتا که سکوت می کردی و لبخند میزدی...فقط نگاهم میکنه و می خنده....
از زیر قرآن که ردش می کنم و کاسه آبو که می پاشم پشت سرش...عطر یاس سردر خونه که تو کاشته بودی مستم میکنه...تکیه میدم به عصام و خیره میمونم به یادگاری تو...چشمام تا پیچ کوچه حسینم رو رها نمیکنن...
یه قطره بارون رو صورتم می شینه...چشمامو می بندم...حالا فقط دستخط حسینه که جلوی چشمامه...که پشت پیرهن رزمندگیش نوشته:
میرویم تا انتقام سیلی زهرا بگیریم...
و سپردی به من که بنویس در مجازستانت از قول من:
که باز من از خونه بیرون زدم و باز خیس شدم از بارون و باز بارون خوردم!
چه فایده اما؟ که احتمالا این رو اینجا نخواهی خوند منصور ِ عزیز ِ همدم شبهای رصد و قدم های زیر بارانم...
وقت رفتن شده باز...دلگرمم به شبهای گرمم با علی...و اینکه می گفت بهار ِ کاشان دیدنیست...

